درباره شاهنامه فردوسی (چگونه جمشید، با خرد درب دوزخ را بـست ؟)
ما آنچیزی نیستیم ، که ساخته اند
ما آنچیزی میشَـویم ، که میجوئیم
ما خدائی را میجوئیم که آب روانست، و تخم
هستی ما، آنرا شب و روز مینوشد، تا بروید و درفرازش ، خوشه بینش شود ، وتا
ازمکیدن این آب، تخم هستی ما ، بروید و دراین گیتی بهشت ازما برآید، و
سراپایمان ، خنده شود . تا ازخنده وشاد شدن ، گوهرما و اوباهم، زیباشود ،
تا باهم اصل زیبائی باشیم .ما خدائی را میجوئیم که درهم به پیچیم ، مانند
پیچه به تنه درخت ، تا باهم ، اصل زیبائی و هم آهنگی وجشن و بینش باشیم .
جائی ترس و بیم هست، که خدا و انسان، همآغوش و جفت و آمیخته باهم نیستند .
از بریدگی خدا ازانسان، زشتی و بیم درگیتی، پیدایش می یابد . انسان ، زشت
میشود، چون دراین بریدن ، گناهکارمیشود، و خدا ، زشت میشود، و میترسد که
صورت خود را بنماید و ازانسان ، زشت تصویر گردد .هنگامی خدا از انسان،
بریده میشود، خدا ، تبدیل به خالق ومعبود ، و انسان، تبدیل به مخلوق وعبد
میشود ، و دیگر،« یارهمدیگر» نیستند، و با این بریدگی ازهم ، زشتی ودوزخ،
پیدایش می یابد، که پیکر یابی « بیم وترس» است ، وهردو ازهم میترسند
وازهمدیگر میگریزند . یکی منکرخدا میگردد ، تا ازاو، آزادی بیابد، و دیگری ،
قدرت انحصاری میطلبد، تا انسان را بزنجیروبند بکشد .هنگامی خدا از انسان
بریده و پاره کرده شد، و ناهمسرشت شدند، گناه و بیم و دوزخ ، پیدایش یافت .
آنگاه خدا، از دنیا بریده شد، دنیا زشت وفانی شد ، و بهشت ازدنیا ، تبعید
گردید ، ونیازبه ایمان آوردن به غیب بود .آنگاه که خدا را ازانسان بریدند،
انسان دررنج و کین ورزی هبوط کرد وگناهکارشد،و خدا،محکوم به خودپرستی
وقدرتپرستی و انحصارکردن قدرت به خود شد .
آنگاه که خدارا ازانسان بریدند، انسان
برآن شد، که خدارا فراموش کند، و خدا برآن شد، که انسان را عبد خودش کند، و
فراموشی انسان را گناه بداند . آنگاه که خدا را ازانسان بریدند ، انسان
کوشید که در دنیا، بهشت برای خودش بسازد، و خدا ، آن بهشت را ویران ساخت، و
کوشید که بهشتی، فراسوی دنیا برای غلامان حلقه بگوشش بسازد که عمرخود را
صرف عبودیت او کرده اند و هیچگاه از آن یاد نیاورده اند که باخدا ، جفت و
یارند . ودرهردو، عشق،خشکید.آنگاه که خداراازانسان بریدند، خدا برای
انسان،عظیم ووحشت آورشد، وانسان، پشت به خدا کرد وازاو گریخت،وخدا، تنها
ماند .آنگاه که خدا را ازانسان بریدند، جشن گاهها، تبدیل به معابدشدند ، و
خدا وانسان ، دیگر نمیتوانستند باهم برقصند، با هم بنوازند ، با هم آواز
بخوانند و باهم بخندند .
آنگاه که خدارا ازانسان بریدند ، خدا،
قدرت پرست شد و هرکه را خواست، عزیزکرد و هرکه را خواست ذلیل کرد، و قدرت
را به خود منحصر ساخت، وانسان را ازآن محروم ساخت ، وفضیلت انسان را تسلیم
شدن و مطیع بودن و عبودیت کرد . تا انسان دربرابراو، همیشه احساس تقصیر و
نقص وعجزکند ، و تنها خداست که حق به « کبر« دارد ، و کبر فروختن برای خدا،
حتا فضیلت است و او خودش را بنام« اکبر» ستود .آنگاه که خدا را ازانسان
بریدند ، این بزرگترین توهین شد که انسان لب برلب خدا بنهد و اورا ببوسد ،
گیسوی خدا را با انگشتانش، شانه کند و اورا در آغوش بگیرد و با او دریکجا
مانند زال خانه بگیرد ، و برای خدا، برترین نقص شد که با انسان بیامیزد، تا
آلوده به عجزو فقرو نقص و ضعف نگردد ، تا متعالی وپاک بماند .آنگاه که خدا
را ازانسان بریدند ، انسان از دیدن چهره خدا ، چنان به وحشت میافتد که
جادرجا میمیرد و جانش ازقالب تهی میگرددو خدا ، حق ندارد که صورتهائی ازخود
بکشد و آنهارا رنگین کند و پیکرهای خودرا بتراشد . خدا، نقاشی و پیکرسازی و
رنگرزی را فراموش کرد .آنگاه که خدارا ازانسان بریدند ، انسان حق نداشت ،
هیچکس را جز خدا دوست بدارد . بدینسان، سرچشمه عشق دراو خشکید ، چون خدا هم
، که ازاو بریده شده بود ، دیگر دوست داشتنی نبود . او به کسی که ازاو
بریده است، تعظیم میکند ، ولی نمیتواند اورا دوست بدارد .آنگاه که خدارا
ازانسان بریدند، خدا ، کامل شد، و با رسیدن به کمال ، آزادی را ازدست داد ،
چون درکمال، آزادی نیست . وانسان، ناقص شد، و هرناقصی، آزاد است ، ولی
گناهکار. ودرانسان ، جمع گناه ِناقص بودن وداشتن ِ آزادی، مزه آزادی را هم
از بین برد .
اینست که خدا و انسان، به فکرآن افتادند
که بازباهم بیامیزند و همگوهروهمسرشت بشوند، و باز به هم بپیچند ، وبازیکی
آب ، و دیگری ، تخم بشود تا باهم بیامیزند و برویند ، و باز یکی تارو دیگری
پود بشود ، تا باهم یک جامه بشوند، و تا خدا، جنینی درزهدان انسان بشود .
آنگاه که انسان وخدا باهم سرشته و ازهم جدا ناپذیرشدند ، آنگاه کسانی که
میخواستند از « واسطه گری میان خدا و انسان» ، عایدات داشته باشند ، دشمن
عشق ورزی میان خدا و انسان شدند. اینها ارّ ه شدند ، تا درختی را که خدا
ریشه اش و انسان شاخه وبرش هست ازهم ببرند ، اینها مقراض شدند تا پارچه ای
را که خدا تارش و انسان، پودش هست ازهم ببرند ، اینها تیغی شدند تا شاهرگ
انسان را که خدادرآن خون روانست ، ببرند .
اینها، همان ارّه و تیغ و مقراض نوری
بودند، که جمشید را که بُن همه انسانها بود ، ازجفتش که سیمرغ یا خدا بود ،
بریدند . چون جمشید ، ازاین آب روان که ساقی آسمان ، سیمرغ ، درجامش
فرومیریخت، روشن میشد ، وحقیقتی را می یافت که برّندگی تیغ و اره و مقراض
را نداشت .
تادرب ِدوزخ ِ
الله و پدرآسمانی و اهورامزدا
رانـبـنـدیم
گیتی ، بهشتِ جمشیدی نمیشود
.............................................................. صفحه 7
سکولاریته و مفهوم« نقد»
.............................................................صفحه24
اصل سکولار، یا « زنخداخرداد»
خدای ِ« رسیدن به آرزو» درگیتی
خد ائی که آرزورادرگیتی نقد میکند
..............................................................صفحه 50
از« ارج ِ انسان »
یااز« معراج انسان» با خردش ، به مینو
ارج= سیمرغ درون انسان
.............................................................صفحه 83
کتابنامه
.........................................................صفحه 103
تادرب ِدوزخ ِ
الله و پدرآسمانی و اهورامزدا
رانـبـنـدیم
گیتی ، بهشتِ جمشیدی نمیشود
سکولاریته ، بستن درب ِ همه دوزخها ، یا
نفی ِ « ترس ازعذاب درفراسوی گیتی» است
وهمچنین، گرفتن ِحقانیت
از«حکومت کردن ِ برپایه ترس» است
جمشید با خرداد ، در ِدوزخ را می بندند
برای سکولار ساختن جامعه،
باید « درب ِ دوزخ » را بَست
درفرهنگ ایران، کار ِ بنیادی ِانسان
درگیتی ، بستن ِ دربِ دوزخ است
نخستین پیام وامرالله به رسولش، محمّد درقرآن ،آنست که « برخیز و مردمان را بترسان وارهاب کن و به وحشت انداز= قم فانذر » ، ولی نخستین ،خویشکاری جمشید
، بُن همه انسانها درجهان، درفرهنگ ایران آنست که : برمیخیزد و درب ِ دوزخ
و درب ِ همه گونه ترسها وهمه ترسانندگان و همه گونه رزمها و خونریزیها را
می بندد . آنکه میترساند، جان وخرد را می آزارد ، و ازآ زردن ، کام می برد . آنکه میترساند،ستمکاراست.ترساندن،بُن همه بیدادگریهاست.« ترساندن » ، رسانیدن ِ برترین آزار به جان وخرد انسان است، که نزد ایرانیان ، هردو مقدسند . رسول الله ، باید با ترساندن ، مردمان را مطیع الله سازد ، وجمشید باید
، ِالاهان بیم آور، و آموزه هائی را که بیم آور و وحشت زا و جنگخواه و
جهاد خواه هستند ، ازگستره زندگی وخرد، طرد و تبعید کند . جمشید باید
ِالاهان دوزخسازو بیم آوررا از جهان براند . جمشید باید نگذارد که خدایان و
پیامبرانشان ، بهشت خود را، بر زیر بنای دوزخ بسازند . دادن «
دوزخ نقد دراین جهان وامروز » ، برای دادن « بهشت نسیه درآن جهان و فردا»،
خویشکاری خدایاانیست که نمیتوانند « بهشت نقد درهمین گیتی » بسازند. چرا ایرانیان ، بُن خود
را که جمشید هست ، فراموش ساخته اند ؟ چرا آنها « نیروی جمشیدی » را که
درب ِ دوزخ ، و راه رسیدن به بهشتی را که از آتش ِ سوزنده دوزخ میگذرد ،
می بندد ، از دست داده اند ؟ جمشیدی که بهشت ( خرداد = خوشزیستی ، مرداد =
دیر زیستی ) خود را، نقد درگیتی، بدون کاربرد ترس و وحشت و ارهاب و انذار،
بر پایه «خرد خندان » و « اصل بزم » میساخت ، هنوز در ما زنده است ، و
باید ازسر، برانگیخته شود .
جمشید با همان کلید خردی که همه بندهای مشکلاتِ گیتی را میگشود ، میتوانست درب همه دوزخها و بیم ها و بیم آوران را به بندد . این جمشیدِ درضمیرماست که به ما میگوید : آنگاه که انسان درب ِ دوزخ را، در قرآن و درانجیل ودر هرکتاب مقدسی ببندد ، آنگاه خواهد توانست بهشت را در روی زمین بسازد . جمشید میگوید که بهشتی بدون دوزخ، درهمین گیتی میتوان ساخت . دوزخ ، هیچگاه راه رسیدن به بهشت نیست . راه رسیدن به بهشت ، ازمیان ِ دوزخ نمیگذرد . خردِ ضد خشم وقهرِ ِ بهمنی ِجمشید ، معمارساختن « بهشت بدون دوزخ » است .
دوزخ ، آنجائیست که خشم وقهر هر ِالاهی ، در اوج خود، واقعیت می یابد ،
وکوچکترین اندیشه ویادآوری تلخگین وزهرآلود ِ آن ، زندگی در گیتی را فلج
میکند . وقتی مردمان، از دوزخ آنها نترسند، و به اندیشه بهشت نسیه ِ آنها
دل نبندند ، به فکرساختن بهشت نقد در گیتی میافتند . فرهنگ ایران ، بسراغ خشکاندن، سرچشمه های بیم و وحشت و هراس میرود.
دوزخ ، چهره غضب آلود الله وپدرآسمانی و .... است . عمل واندیشه ِ انسان ،
نباید استوار برترس ازدوزخ باشد . حکومت نباید استوار بر ترس مردمان
ازشکنجه وعذاب ( ازسیاست کردن ) باشد . فرهنگ ایران ، برضد « سیاست » است ، و میخواهد « جهان را بیاراید» . فرهنگ ایران ، پشت به « سیاست » ، و روی به « جهان آرائی » میکند .
ما آراینده جهان میخواهیم ، نه سیاستمدار. « آراستن » ، نظم دادن کشور، با
زیبائی است، و آنچه ترس آوراست ، زشت است . واژه « زشت » در فرهنگ ایران ،
به معنای ترسناک است . این، هسته ِ فرهنگ ایران میباشد که همیشه پایدار
خواهد ماند . جمشید با همکاری ِ زنخدا خرداد ، درب ِ دوزخ را می بندد ، و
کیهان را با او، بی بیم و بی رزم میکند . یک اندیشه ترسناک ، خودِ
خرد وروان ِانسانی را فلج میسازد ، واز هرترساننده ای ، آزارنده تراست ،
چون سرچشمه اندیشه را در آباد کردن گیتی ، میخشکاند. « ایمان به وجود دوزخ » را باید از روانها و خردها ریشه کن ساخت ، تا خرد و روان ، رامش ِ خود را درهمین گیتی بجوید . یهوه
والله ، وقتی که « چهره زشت غضبناک خود » را درآئینه دیدند ، امر کردند
که کسی نباید صورت آنها را بکشد . گفتند که صورت خدا را نباید کشید ، چون
خودشان هم نمیتوانستند دیدن صورت غضبناک وزشت وترسناک خود را تحمل کنند .
خدایانی که زیبایند ، مردمان را بدان میخوانند تا صورت زیبای آنهارا همه جا
بکشند . دوزخ ، دیدن چهره ِالاهان ِ بیم آور، درخیال وفکرو روان است .
ولی انسان باید چهره خدای خود را بکشد ، تا خدای زیبای خود را بشناسد، و
چهره ای را که ازغضب ، زشت میشود ، دوربیندازید .
این بود که جمشید در« روزنوروز بزرگ » که روز ششم فرودین ماه است، با زنخدا خرداد
، درب دوزخ را بست، و خدائی که صورتش زشت بود ، حق به خدابودن نداشت .
واژه « زشت » درفرهنگ ایران، به معنای« مخوف و غضبناک» ست . خشم ، زشت
وترسناک است .اگرخدا ، جمیل است ، میگذارد که همه دیده به جمال او بیندازند
. وخدا ، موقعی خداست که هرگز زشت نشود . بُن شادی ، نابود کردن ِ« هراس ِ
خرد ، از دوزخ ِنسیه » است . عمل، باید بتواند شادی از پیآیندهای خود را دراین گیتی دریابد .
شیوه درک « خوشی و بینش نقد » که گرانیگاه
سکولاریته است درفرهنگ ایران ، درهمان پیوندِ « جمشید و زنخدا خرداد» بیان
کرده میشود . ازآنجا که موبدان زرتشتی ، بکلی تصویر زنخدا خرداد و مفهوم
زمان را تغییر داده اند ، ما این اندیشه های ژرف فرهنگ ایران را فراموش
کرده ایم . ولی با ژرف بینی و دقت، میتوانیم این پیوند جمشید با زنخدا
خرداد را درفرهنگ ایران بازسازی کنیم . آنچه در روزگاری دراز ، « همکاری جمشید و خرداد » بوده است ، در روایات زرتشتی ، تبدیل به « کار جمشید در روزخرداد » شده است .اینکه
جم در روزخرداد، درب دوزخ را می بندد ، و بدینسان ، مردمان ، در گیتی دیگر
نمی میرند و همیشه شاد و خوشند ، گره به تصویر خرداد و امرداد، پیش از
زرتشت میخورد. خرداد، اصل آبادانی، و ساختن بهشت درگیتی است، و
طبعا دربهشتِ آباد ، نه بیم ازکسی وچیزی وازخود اوهست، ونه رزم وجنگ و
خونریزی ، و نه میخواهد که کسی برای فیروزساختن ِ او به جهاد برود. پس هرجا
گام ِ خرداد برسد ، درآنجا نمیتوان دوزخ ساخت، و اندیشه وجود دوزخ را
تلقین کرد و رایج ساخت .
خرداد ، امکان ایمان آوردن ِ به دوزخ را
درفراسوی گیتی ، در روان انسان ازبین میبرد ، چون چنین اندیشه ای، سرچشمه
ترس ووحشت درهرعملی ودرهرفکری درگیتی است. به همین علت ، همه ادیان نوری،
دشمنان درجه یک این خرداد ومرداد ( هاروت و ماروت ) بودندوهستند . این
اندیشه که جمشید در روز خرداد ، درب دوزخ را می بندد ، در
متون دیگر پهلوی نیزبا محتویات بیشترآمده است ، که دامنه بررسی را بسیار
میگسترد و روشنتر میسازد . دراین متون میتوان دید که دراین روز، جمشید ،
گیتی را « بی بیم » و « بی رزمان » نیزمیکند. از اینجا میتوان دید که « بی بیم ساختن ، و بی رزم و جنگ وبی قهر ساختن » گیتی ، گوهر وجود خرداد است. نخستین پیآیند این عبارتها آنست که روایت « منی کردن جمشید درشاهنامه » داستانیست که موبدان زرتشتی، درخدمت الهیات خود ساخته اند. نه آنکه فردوسی ، دست به چنین کاری زده باشد ، بلکه این روایتیست که دست ساخته همان موبدان زرتشتی در دوره ساسانیان است .
جمشید ، همانقدر که محبوب و مطلوب همه
ایرانیان بود ، درهمین کارش که « بستن در دوزخ » باشد ، عملی کاملا ضد
الهیات زرتشتی نیز میکند .ازاین رو موبدان زرتشتی درباره جمشید ، درنوسان
میان دوقطب متضاد بودند . هم اورا میستودند و هم اورا می نکوهیدند . خرداد
هم ، گرفتار چنین دردسری بود . وقتی جمشید ، در دوزخ را ببندد ، دیگر
موبدان ،مردمی را که طبق خواست اهورامزدا رفتار نکنند ، نمیتوانند به دوزخ
بفرستند و کیفر بدهند . بستن در دوزخ بوسیله جمشید ، قدرت پاداش و کیفر
دادن را ازاهورامزدا میگیرد . دریک روایت ، اندیشه فرهنگ سیمرغی باقی مانده
است که هنوز زرتشتیان نیزآن را دوست میداشتند ، و در روایت دیگر، درک تضاد
آن باالهیات زرتشتی باقی مانده است .
در روایت دیگر پهلوی ، همچنین میآید که جمشید در روز خرداد ، « پیمان » را از دوزخ بازآورد که از کیهان دزدیده شده بود ، و آنرا اندرکیهان به پیدائی آورد .
این چه پیمانی بوده است ؟ « پیمان » چه معنائی و محتوائی داشته است ؟ چه
پیمانی است که اگر از گیتی ، دزدیده شود ، دوزخ، پیدایش می یابد ؟ نبود
پیمان درکیهان ، ایجاد دوزخ در کیهان را میکند ، و با « پیدایش پیمان، و
پایدارشدن پیمان درگیتی » ، گیتی را بهشت میکند . این بی رزمی و بی خشمی و بی بیمی و بهشت سازی، با پیدایش یابی « پیمان » درکیهان ، از ویژگیهای گوهری زنخدا خرداد است
. روزخرداد ، تنها یک روز، مانند سایر روزها نبود که نام خدای خرداد را
بدان داده بودند ، بلکه زمانی بود که « بُن کیهان وزمان » میتوانست فقط در
ویژگی های خردادی پدیدارشود .
اینکه ما معنای این عبارات را بلافاصله درنمی یابیم ، برای آنست که مفهوم مااز زمان ، با مفهوم آنان از زمان ، بسیارفرق داشته است .
برای ما ، روز خرداد ، یک روز مانند سایر روزهاست که ازپس همدیگر میآیند و
میروند . برای ما فرق ندارد اگر، به روزها، نامهای دیگر بدهیم . ما
میتوانیم حتا بجای این نامهای خدایان ، روزها را با اعداد بشماریم . ما
میانگاریم که آنها این روزهارا فقط بنام خدایان خود نامیده اند. وجود روز
یا زمان ، ازوجود خود ِآن خدا ، بریده میباشد ، فقط نامی ازآن خدا ، براین
روز نهاده شده است . درست سوء تفاهم ،ازهمین جا آغازمیشود .
در فرهنگ ایران ، هرروزی ، گوهر بُن جهان ، در ویژگیهای دیگر، درگیتی ( درهمه چیزها و انسانها ) پیدایش می یابد
، که شکل خدائی به آن داده میشود . این بُن زمان و جان است که در روز ششم
هرماهی ، با ویژگیهای « پیمان » ، « بی بیمی» ، « بی خشمی وبی رزمی» و ....
پیدایش می یابد . به همین علت ، عدد « شش » را درسانسکریت ، « رسا » هم
مینامیده اند که صفت گوهری خرداد است . البته اصطلاح « پیمان » دراینجا ،
معنای قرار داد و عهد و میثاق را ندارد . دراینجا، پیمان ، همان معنای«
مزاج » را در « مزاج دهر» دارد، که به هم آمیختگی شیره ها در تناسب
وهمآهنگی و اندازه » باشد ( رجوع به مقاله خرداد شود ) .
جمشید در روزخرداد در ماه فرورین ،
ویژگیهای نهفته در بُن کیهان و جان را ، میزایاند . جمشید ، ماما یا دایه
این ویژگیهای بُن کیهان در کیهان، این شیره کیهان ازکیهان است .
روزششم ماه فروردین ، که زنخدا خرداد ، ازبُن زمان ، پیدایش می یافت ، واوج اصل آبادانی جهان
بود، و در مدنیت ، واقعیت می یافت ، به اندازه ای نزد ایرانیان اهمیت داشت
که آنرا بزرگترین روزهای نوروز میشمردند .جشن نوروز، دراین روز به اوجش
میرسید، و ازاین رو آن روز را « نوروز بزرگ » میخواندند . ازاین رو ، تولد
زرتشت را هم به این روز انداخته اند . اتفاقات بزرگ را به این روز می
انداختند یا نسبت میدادند ، تا به آنها، گوهر خردادی بدهند . زرتشت ، چون
دراین روز زاده شده است ، فطرت زنخدا خرداد را ، که خدای آبادانی و
خوشزیستی وامید نیزهست، دارد. زرتشت ، میخواهد مانند جمشید ، همین ویژگی
خرداد را در جهان به پیدائی آورد، و رزم را ازجهان محوسازد ، و ریشه همه
بیم ها و بیم آوران را ازجا بکند.
با« بستن در دوزخ ، و بستن راه به همه
آموزه هائی که مردم را با تصویر دوزخ دراین گیتی، بیم میدهند »، بنیاد
مدنیتی گذاشته میشود که ایرانی، در تصویر جمشید وخرداد نهاده است .
فرهنگ ایرانی ، خدائی را که بیم
آور باشد ، و همیشه مردمان را بترساند ، و حکومتی را که بر پایه بیم دادن و
ترساندن استوارشود ، نفی و طرد میکند .