اشعار فرخ تمیمی در مدح های مختلف
در مدح یمین الدوله سلطان محمود بن ناصرالدین سبکتگین غزنوی
برآمد پیلگون ابری زروی نیلگون دریا چو رای عاشقان گردان چوطبع بیدلان شیدا
تشبیه
چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده چو گردان گردباد تندگردی تیره اندروا
تشبیه
تو گفتی گرد زنگارست بر آیینة چینی توگفتی موی سنجابست بر پیروزه گون دیبا
مجاز
بسان مرغزار سبزرنگ اندر شده گردش به یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا
کنایه
تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش به پرواز اندر آورده ست ناگه بچگان عنقا
تشبیه
بسان چندن سوهان زده بر لوح پیروزه بکردار عبیر بیخته بر صفحة مینا
تشبیه مرکب
هوای روشن ازرنگش مغبر گشت و شد تیره چو جان کافر کشته زتیغ خسرو والا
حُسن تخلص
یمین دولت و دولت بدو آراسته گیتی امین ملت و ملت بدو پیراسته دنیا
سجع متوازی
شهنشاهی که شاهان را زدیده خواب برباید زبیم نُه منی گرزش به جابلقا و جابلسا
کنایه
گر اسکندر چنو بودی به ملک و لشکر و بازو نگشتی عاصی اندر امر او دارای بن دارا
تلمیح
چومدحش خواند نتوانی چه گویا و چه ناگویا چو رویش دید نتوانی چه بینا و چه نابینا
تضاد
نه آتش را بود گرمی، نه آهن را بود قوت نه دریا را بود رادی، نه گردون را بود بالا
اغراق
زخشمش تلخ تر چیزی نباشد در جهان هرگز زتلخی خشم او نشگفت اگر الوا شد حلوا
سجع متوازی
همی تا در شب تاری ستاره تابد از گردون چو بر دیبای فیروزه فشانده لؤلؤ لالا
شروع ابیات تأیید و شریعه قصیده
گهی چون آینة چینی نماید ماه دو هفته گهی چون مهرة سیمین نماید زهرة زهرا
شروع ابیات تأیید و شریعه قصیده
عدیل شادکامی باش و جفت ملکت باقی قرین کامگاری باش و یار دولت برنا
تأیید
دیوان، صص 1و 2و 3
*******
مدح خواجه عمید ابومنصور سیداسعد گوید
نیلگون پرده برکشید هوا باغ بنوشت مفرش دیبا
استعاره
آبدان گشت نیلگون رخسار وآسمان گشت سیمگون سیما
استعاره
چون بلور شکسته، بسته شود گر براندازی آب را بهوا
تفسیر ظاهر
بینوا گشت باغ مینا رنگ تا درو زاغ برگرفت نوا
تضاد- جناس تام- ردوالعجز علی الصدر
مطرب بینوا نوا نزند اندر آن مجلسی که نیست نوا
تضاد- جناس تام
گرنه عاشق شدست برگ درخت از چه رخ زرد گشت و پشت دوتا
تشخیص- جان بخشی
باد را کیمیای سوده که داد که ازو زر ساوگشت گیا
تشبیه- حُسن تعلیل
گرگیا زردگشت باک مدار بس بود سرخ روی خواجة ما
تخلص
تا بدریا رسید باد سخاش درشکستست زایش دریا
تشبیه تفضیل
هر که خالی شد از عنایت او عالم او را دهد عنان عنا
جناس زائد
زایرانرا سرای او حرمست مسند او منا و صدر صفا
تناسب
او کند فرق نیک را از بد او شناسد صواب را زخطا
تضاد
او سزاوار تر بمدح و ثناست جهد کن تا رسد سزا بسزا
جناس زائد
ای ستوده خوی ستوده سخن ای بلند اختر بلند عطا
تنسیق صفات
تا نمازست مایة مؤمن تا صلیبست قبلة ترسا
تأیید- جناس کار زائد
شادمان باش و بختیار و عزیز جاودان، کامران و کامروا
تأیید- جناس کار زائد
دیوان، صص 3 و 4
*******
در مدح امیر محمد بن محمود بن سبکتگین
خاصه باروی سپید و پاک چون تابنده روز خاصه با موی سیاه و تیره چون تاریک شب
تضاد
تا استاده ست از دو چشمش برنباید داشت چشم تا نشسته ست ازدولعلش برنشاید داشت لب
استعاره از لب
با سرینهای سپید و گرد چون تل سمن با میانهای نزار و زار چون تار قصب
جناس زائد
از دلارامی و نغزی چون غزلهای شهید وز دلاویزی و خوبی چون ترانة بوطلب
منظور از شهید، شهید بلخی شاعر دورة سامانیان
بهمن آنگه روستم را چند گه شاگرد شد تا خصالش بیخلل گشت و فعالش منتخب
تلمیح- سجع متوازن
همچنان کیخسرو و اسفندیار گرد را رستم دستان همی آموخت فرهنگ و ادب
تلمیح
تو دلی داری چو دریا و کفی داری چو ابر زان همی پاشی جواهر، زین همی باری ذهب
لف و نشر مرتب
عامل بصره بنام تو همی خواهد خراج خاطب بغداد بر نامت همی خواند خطب
جناس زائد
خانة بی طاعتان از تیغ تو گردد خراب گنجهای مغربی از دست تو گردد خرب
جناس زائد
تیغها چون ارغوان و رویها چون شنبلید آن زخون خلق و این از بیم تاراج و نهب
لف و نشر
رزمگه زیشان چنان گردد که پنداری بود هیبت تو بادو ایشان کاه و آن صحرا خشب
سیاقه اعداد
گرد بوجهل آنکسی گردد که نندیشد زجهل بولهب را بر خود آن خواند که بپسندد لهب
تلمیح
من یقین دانم همی گرچه رجب را فضلهاست یکشب از ماه مبارک به که سی روز از رجب
تشبیه
تا چو بنویسی بصورت هر یکی چون هم بوند شیرو شیر و دیرو دیر و زیرو زیر و حب وحب
جناس تام- مصرع دوم
شادمان باش ای کریم و در کریمی بی ریا پادشا باش ای جواد و در جوادی بی ریب
جناس زائد- سجع متوازن
دشمنان و حاسدان بدسکالان ترا مرگ اندر بیکسی و زندگانی در تعب
حذف فعل به قرینة معنوی
دیوان، صص 3و 4و 5و 6و 7
*******
در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود بن ناصرالدین سبکتگین
عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب
جمع و تقسیم
بار خم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر با دوچشمم آب وخون و باتنم رنج وعذاب
جمع و تقسیم
وین عجایب تر که چون این هشت با من یار کرد هشت چیز از من ببرد و هشت چیز تنگیاب
جمع و تقسیم
راحت و آرام روح و رامش و تسکین دل نزهت و دیدار چشم و زینت و فر شباب
جمع و تقسیم
در رگ و اندر تن و اندر دل و در چشم من خواب وصبر وروح وخونم را برافتاد انقلاب
لف و نشر و جمع و تقسیم
رنج دارد جای خون و درد دارد جای روح عشق دارد جای صبر و آب دارد جای خواب
لف و نشر و جمع و تقسیم
روی تو بسترد و بر بود و بیفکند و ببرد چارچیز از چارچیز و هر یکی را کرد غاب
جمع و تقسیم
خرمی از نوبهار و تازگی از سرخ گل نیکویی از گرد ماه و روشنی از آفتاب
جمع و تقسیم
چارچیز تو نباشد سال و مه بی هشت چیز هریکی زان هشت دارد سوی دل بردن شتاب
جمع و تقسیم
چشم تو بی خواب و سهر و روی تو بی سیم وگل جعد تو بی چین وپیچ وزلف تو بی بندوتاب
جمع و تقسیم
تاب زلفین و خم جعد تو نشناسم همی از خم و تاب کمند خسرو مالک رقاب
حسن تخلص
میر ابواحمد محمد خسرو ایران زمین کایزد او را چند چیز نیک داد از چند باب
جمع و تقسیم
از هنر نام بلند و از شرف جاه عریض از ادب لفظ بدیع و از خرد رای صواب
جمع و تقسیم
هرگز او در چاروقت از چارچیز اندر نماند عجز هرگز پیش یک نهمت نگشت اورا حجاب
جمع و تقسیم
وقت کردار از توان و وقت پیکار از عدو وقت دیدار از صواب و وقت گفتار از جواب
جمع و تقسیم
وقت کردار از توان و وقت پیکار از عدو وقت دیدار از صواب و وقت گفتار از جواب
جمع و تقسیم
هشت چیز او را ببرد از هشت مایه هشت چیز سال و ماه این هشت چیزش را همینست اکتساب
جمع و تقسیم
حلم او سنگ زمین و طبع او لطف هوا روی او دیدار ماه و کف او جود سحاب
جمع و تقسیم
رسم او حسن بهار و لفظ او قدر شکر خلق او بازار مشک و خوی او بوی گلاب
جمع و تقسیم
در دیار گوزگانان اندرین عهد غریب چارچیز نامور کرد از پی مزد و ثواب
جمع و تقسیم
مسجد آدینه و عالی منار میمنه سد رود شوربار و جوی آب نوسراب
جمع و تقسیم
از پی خوبی و از بهر صلاح مردمان کشت کرد اندر بیابان، آب راند اندر سراب
اغراق- مصراع دوم کار غیر ممکن کردن است